هردوتایش میگذرد.
برچسب:
نویسنده: مهتاب زارعیپور
و من چه بگویم؟
لابد خوبی.
برچسب:
نویسنده: مهتاب زارعیپور
«نفسم رفت بیا، نفسم رفت بیا نذار بمیرم...»
چرا تمام نمیشوی؟ چرا دردت آرامم نمیگذارد؟ اگر تمام نمیشوی، چرا بازنمیگردی؟ آااااخ... آاااخ...
برچسب:
نویسنده: مهتاب زارعیپور
برچسب:
نویسنده: مهتاب زارعیپور
برچسب:
نویسنده: مهتاب زارعیپور
برچسب:
نویسنده: مهتاب زارعیپور
یک ساعت بعد، در مترو نشسته بودم و با خودم فکر میکردم چرا این قطار چپ نمیکند؟ چرا من در اتوبوس واژگونشدۀ دانشجویان دانشگاه آزاد نبودم؟
هیچ اتفاق بدی هم در این بین برایم نیفتاده بود.
چنین حال دوگانهای دارم من!
برچسب:
نویسنده: مهتاب زارعیپور
تو برایم تمام نشدهای.
تمام نمیشوی.
قیمهها ریخته توی ماستها!
برچسب:
نویسنده: مهتاب زارعیپور
نمیدانم واقعاً دوستم دارند و بودنم برایشان ارزشمند است یا فقط چون هستم و با آنها خوبم، اینطور میگویند. نمیدانم اگر نباشم دلشان برایم تنگ میشود یا نه. به هر حال زیاد ابراز علاقه میکنند.
و من به فکر رفتنم... رفتن از اینجا. اینجا جای ماندنم نیست.
برچسب:
نویسنده: مهتاب زارعیپور
برچسب:
نویسنده: مهتاب زارعیپور